مليكامليكا، تا این لحظه: 19 سال و 3 ماه و 7 روز سن داره

مليكاي ناز ما

بدون عنوان

  به نام خدای هستی بخش مليكا خوشگل من دوباره بهونه گير شده امروز صبح يه بار به بهونه دستشويي مارو از پاركينگ كشيدي بالا و بعد ديديم الكي گفتي تا دوباره برگشتيم تو ماشين شروع كردي كه دستشويي دارم عزيز دلم تو كه مهدكودك رو دوست داشتي پس چرا چند روزه بهونه ميگيري؟ اميدوارم مقطعي باشه و دوباره مثل قبل با شور و شوق بري مهد راستي خانومي از خرابكاريهاتم بگم ديروز پاتو زدي به گلدون و شيشه ميز رو شكوندي خودت خيلي ترسيدي و گريه كردي اما من و بابايي ديگه چيزي بهت نگفتيم تا بيشتر نترسي عجب شيطون بلايي شدي دخملي
6 بهمن 1389

بدون عنوان

به نام خداي هستي بخش امروز صبح مليكاي ما دوست نداشت بره مهد مامان حالم خوب نيست دارم بالا ميارم اشكال نداره گلم اگه بالا بياري حالت بهتر ميشه مامان سرفه هام خوب نشده هنوز نه دخترم الان يه هفته است خوبي مامان من نميخوام برم مهد گريهههههههههه خلاصه دخمل ما مشكل اولشو آخر گفت الهي بميرم دلم كلي براش سوخت بچه كارمند بودن اين سختيها رو هم داره اما چاره چيه ما كه آدم بزرگيم ۶ صبح زمستون بيدار شدن سختمونه چه برسه به ني ني كوچولويي مثل مليكا كارمند كوچولوي من مارو ببخش اما همه تلاش من و بابايي واسه اينه كه تو توي آسايش باشي دختر نازم ...
4 بهمن 1389

بدون عنوان

به نام خداي هستي بخش خوشگل مامان كيه كيه؟ مليكا ميگه من من عسل مامان كيه كيه؟ مليكا ميگه من من   نفس مامان كيه كيه؟ مليكا ميگه من من جيگر مامان كيه كيه؟ مليكا ميگه من من بعد خودش ميگه هاپوي مامان كيه كيه ؟ بعد اون لباهاي كوچولوشو گاز ميگيره و ميخنده مامان فدات شه ...
2 بهمن 1389

بدون عنوان

به نام خداي هستي بخش دختر گلم عاشق اينه كه قيچي بگيره دستش  و به قول خودش كاردستي درست كنه تموم خونه شده پر از خرده هاي كاغذ ديروز سه بار كاغذهاي خرد شده رو جمع كردم تا رفتم تو آشپزخونه و برگشتم ديدم اي دل غافل سري چهارم هم آماده است ديگه ميخواستم موهاي سرمو بكنم   ماماني ديروز برام تا سي شمردي كلي ذوق كزردم فكر نمي كردم بيشتر از ۱۰ تا بلد باشي خلاصه اينم از خوبيهاي مهدكودكه ديگه كه آدمو سورپرايز مي كنه بابا ديروز برات يه جوراب ساق بلند خريد تو هم گير دادي كه اين بزرگه برام كلي پدرم در اومد تا قبول كني كه مدل اين جورابها بلنده و اندازه اش خوبه مادرجون برات يه كتاب خريده به اسم مليكا و گربه راستش قصد دارم يه جا قا...
28 دی 1389

بدون عنوان

به نام خداي هستي بخش اي مليكاي شيطون من ديروز تو خونه عمه كلي آتيش سوزوندي دفتر خاله رو برداشتي ميوه هاي روي ميز رو جمع كردي گذاشتي تو پلاستيك و كلي شيطوني ديگه  وقتي هم دعوات مي كنم ميگي تو مامان دعواوو هستي آخه عزيز دلم خونه عمه من خجالت مي كشم وسايلشون رو خراب كني راستي كلي هم رقصيدي ازون رقصهاي مسخره بازيت كه من عاشقشم آخر شب انقدر مادرجون باهات بازي كرد كه تا اومدي تو ماشين خوابت برد گفتي برات آهنگ سروش رو بذارم ميدوني كدومشون رو؟ بين ما يه عالمه راه درازه دل من بايد با اين دوري بسازه عاشق اين آهنگي آهنگ به نصفه هاش نرسيده بود كه خوابيدي و تو خونه كه بابا بغلت كرد و آورد گذاشت سرجات تا صبح لالا كردي ايشالا ه...
27 دی 1389

بدون عنوان

به نام خداي هستي بخش امروز يه شنبه است و حسابي داره برف مياد بابايي قول داده بهت كه بعد از ظهر برين آدم برفي درست كنيد. مادرجون و پدر جون و خاله  پنج شنبه از رشت اومدن تا خاله امتحاناش رو بده مادرجون بهت قول داده بود سه روز پيشت ميمونه اما فقط يه روز خونمون موندن و بعد رفتن خونه دايي تو همش با اون انگشتهاي كوچيكت ميشمري و ميگي مادرجون كه سه روز نموند آخه شيطون بلاي من اگه پيش ما بمونن كه تو نميذاري خاله درس بخونه  قربونت برم ...
26 دی 1389

بدون عنوان

به نام خداي هستي بخش من مامان مليكا امروز كه يه روز سرد و برفي زمستونه اين وبلاگ رو براي دخترم درست كردم باشه به ياري خدا وقتي خودش بزرگ شد ببينه كه مامان و باباش چقدر عاشقشن مليكا جوني من و بابايي خيلي دوست داريم
25 دی 1389