مليكامليكا، تا این لحظه: 19 سال و 3 ماه و 8 روز سن داره

مليكاي ناز ما

بدون عنوان

1391/12/26 15:47
نویسنده : ماماني
272 بازدید
اشتراک گذاری

به نام خداي هستي بخش

دختركم اين روزهاي آخر اسفند روزهاي سختي رو با هم گذرونديم 

چه، روزي كه حدس زدم مشكل پيدا كردي چه اون روزي كه بابات جواب آزمايشت رو پشت تلفن برام خوند و فهميديم عفونت ادراري داري و كلي غصه خوردم برديمت دكتر اطفال و برات اسكن هسته اي از كليه نوشت. از دايي پرسيديم و گفت مزاياي اين اسكن براي تو صد در صد بيشتر از معايبش هست و واسه همين 5 شنبه اي كه گذشت رفتيم بيمارستان. شب قبلش سعي كردم برات توضيح بدم كه فرداش قراره چه اتفاقي بيفته اما تا جايي گفتم كه خيلي نترسي

صبح سه نفري رفتيم بيمارستان محل كار بابايي اول رفتيم آزمايشگاه تا ازت آزمايش خون بگيرن تا زمان پذيرش آروم بودي اما وقتي رفتيم تو اتاق و خانم پرستار دستت رو گرفت فهميدي جريان از چه قراره چشات قرمز و پر اشك شد وقتي آمپول رو تو دست كوچولوت فركردند شروع كردي به گريه كردن منم كه اصلا طاقتش رو نداشتم اومدم بيرون و گريه كردم چند لحظه بعد تو و بابايي اومديد بيرون و رفتيم براي اسكن اما اين دفعه چون دردت اومده بود حاضر نبودي بياي تو خدا ميدونه اون وقتهايي كه پشت من قايم ميشدي و با گريه مي گفتي ماماني بريم خونه و دستات مثل يخ شده بود از سخت ترين لحظات زندگيم بود مي ديدم ترسيدي اذيت مي شي اما هيچ كاري از دستم برنميومد خلاصه بعد از كلي گريه و زاري رضايت دادي بابايي اسكالپ رو تو رگت فرو كنه . اما خب نمي شد بابا يه دستت رو گرفت من دست ديگه ات رو و خانم مهربوني كه همكار بابا بود چشمت رو تا بالاخره دارو رو تو رگت زدند اون موقع منم حسابي به هق هق افتاده بودم يه خانمي پشت من رو مي ماليد تا آروم شم اون لحظات چقدر آرزو ميكردم كاش رشت بودم و مامانم و خاله سيما كنارمون بودند 

عزيزم همه اين اتفاقها براي به دست آوردن سلامتي تو بود اميدوارم جواب آزمايشات خوب باشه تا ما هم با شادي سال نو رو شروع كنيم

از خداي مهربون از ته دلم ميخوام كه همه مريضها به خصوص كوچولوهاي مريض رو خوب كنه 

آمين

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (5)

مامان کیانا
26 اسفند 91 21:34
سلام عزیزم....از خوندن کلمه به کلمه نوشته هات قلبم به درد اومد چون از ته دل معنای حرفات رو حس میکنم...منم وقتی کیانا نه ماهش بود وبیرون روی شدید داشت برای سرم زدن به دستش جونم از تنم رفت ولی مطمئنم چیز مهمی نیست...اکثر دخترها از اینجور مشکلا پیدا میکنن.....قوی باش خانومی...یادت نره من وتو مادریم ومادر یعنی یک عمر دلواپسی...یک عمر نگرانی برای لحظه لحظه زندگی جگر گوشه اش....میدونم توی دلت چی میگذره ...وهیچکس غیر از منو تو این رو نمیفهمه....ولی چاره ای نیست صبور باش....منو تو تازه اول راهیم .....حالا حالا ها باید با صبر واستواری برای بزرگ شدن وبالنده شدن دختر هامون تلاش کنیم عزیزم...از خدا میخوام طلوع سال جدید طلوع آرزوها وشادی های روز افزون شما باشه.....میبوسمتون...مراقب ملیکای نازم باش واز همه مهمتر مراقب خودت....


مرسي عزيزم كاش اينو اون روزها ميخوندم واقعا به اين دلگرمي ها نياز داشتم حرفات برام آرامبخش بود بازم ممنون
مامان کيانا
28 اسفند 91 9:45
مثل لحظه ای که باغ, در ترنم ترانه شکوفا میشود, غرق در شکوفه میشود روزگارتان بهـار

لحظه هایتان پر از شکوفـه باد. سال نـو مبارک عزيزم



ممنون گلم سال نوي شما هم مبارك
تی تی جوووووووووون
4 فروردین 92 23:10
سلام.مطالبتونو خوندم.به نظر میاد که خیلی دخترتونو دوس دارین.میشه بپرسم که که چرا دارین اینا رو مینویسین؟؟؟؟؟؟!!!!!
نمیتونین خیلی راحت بشینین و باهاش حرف بزنین؟؟؟!!!!


اينا رو براي بعدش مينويسم تا از خوندن خاطرات بچگيش لذت ببره شايدم براي روزي كه نباشم براش يه يادگاري خوب باشه
star
15 فروردین 92 17:34
وای چه سوزناک نوشتی منم گریه ام گرفت... ولی خدا رو شکر الان خوب شده و دیگه هیچ مشکلی نداره. فقط مامان و خاله سیما؟؟؟ اونوقت خاله ستاره چی!!


آخه خاله ستاره خودش كوچولويه براي من مثل مليكا ميمونه كه من بايد مواظبش باشم
مامان فاطمه جون
4 اردیبهشت 92 10:10
سلا عزیزم کاملا حال جفتتونو درک میکنم من سه سال از بچگی فاطممو اشک ریختم وقتی که vcug میداد از درد میمردم وقتی باباش بهم میگفت طاقتشو نداره بیاد آزمایش وقتی مامانم میگفت دیگه نمی تونم درد کشیدنشو ببینم وقتی خواهر شوهرم دلداریم میداد در حالیکه خودش به درد اومده بود و در تمام این مراحل من بودم که باید دست و پای بچمو میگرفتم تا درد بکشه از خدا می خواستم تموم بشه نه به خاطر خودم که به خاطر معصومیت بچم و سه سال طول کشید هنوز هم فاطمه یه چیزایی یادشه امیدوارم همچین روزایی برای هیچکس نباشه آرزوی سلامتی برای خودت ،دختر گلت و خانوادت دارم


وای عزیزم با خوندن نوشته هات اشک ریختم خدایا همه نی نی ها رو سلامت حفظ کن