بدون عنوان
به نام خداي هستي بخش
دختركم اين روزهاي آخر اسفند روزهاي سختي رو با هم گذرونديم
چه، روزي كه حدس زدم مشكل پيدا كردي چه اون روزي كه بابات جواب آزمايشت رو پشت تلفن برام خوند و فهميديم عفونت ادراري داري و كلي غصه خوردم برديمت دكتر اطفال و برات اسكن هسته اي از كليه نوشت. از دايي پرسيديم و گفت مزاياي اين اسكن براي تو صد در صد بيشتر از معايبش هست و واسه همين 5 شنبه اي كه گذشت رفتيم بيمارستان. شب قبلش سعي كردم برات توضيح بدم كه فرداش قراره چه اتفاقي بيفته اما تا جايي گفتم كه خيلي نترسي
صبح سه نفري رفتيم بيمارستان محل كار بابايي اول رفتيم آزمايشگاه تا ازت آزمايش خون بگيرن تا زمان پذيرش آروم بودي اما وقتي رفتيم تو اتاق و خانم پرستار دستت رو گرفت فهميدي جريان از چه قراره چشات قرمز و پر اشك شد وقتي آمپول رو تو دست كوچولوت فركردند شروع كردي به گريه كردن منم كه اصلا طاقتش رو نداشتم اومدم بيرون و گريه كردم چند لحظه بعد تو و بابايي اومديد بيرون و رفتيم براي اسكن اما اين دفعه چون دردت اومده بود حاضر نبودي بياي تو خدا ميدونه اون وقتهايي كه پشت من قايم ميشدي و با گريه مي گفتي ماماني بريم خونه و دستات مثل يخ شده بود از سخت ترين لحظات زندگيم بود مي ديدم ترسيدي اذيت مي شي اما هيچ كاري از دستم برنميومد خلاصه بعد از كلي گريه و زاري رضايت دادي بابايي اسكالپ رو تو رگت فرو كنه . اما خب نمي شد بابا يه دستت رو گرفت من دست ديگه ات رو و خانم مهربوني كه همكار بابا بود چشمت رو تا بالاخره دارو رو تو رگت زدند اون موقع منم حسابي به هق هق افتاده بودم يه خانمي پشت من رو مي ماليد تا آروم شم اون لحظات چقدر آرزو ميكردم كاش رشت بودم و مامانم و خاله سيما كنارمون بودند
عزيزم همه اين اتفاقها براي به دست آوردن سلامتي تو بود اميدوارم جواب آزمايشات خوب باشه تا ما هم با شادي سال نو رو شروع كنيم
از خداي مهربون از ته دلم ميخوام كه همه مريضها به خصوص كوچولوهاي مريض رو خوب كنه
آمين


بدون عنوان
