مليكامليكا، تا این لحظه: 19 سال و 3 ماه و 8 روز سن داره

مليكاي ناز ما

بدون عنوان

به نام خداي هستي بخش دختركم اين شعر بسيار زيبا رو به ياد ماه رمضون امسال تو وبلاگت ميذارم هرچند كه خيلي زوده كه بتوني معني اين شعرها رو درك كني اما مطمئنم سالها بعد با خوندش اشك توچشمات جمع ميشه و ميتوني لذت واقعي اين مهموني رو درك كني ميذارمش براي فرداي تو منم مثل تو مات این قصه ام تو هم مثل من امشبو دعوتی             درست تو همین ساعت و ثانیه            سزاوار زیباترین رحمتی    تو این حس وحال عجیب و غریب      دو تا بال میخوای که رو شونته  تو از هر مسیری بری میرسی ...
19 مرداد 1390

بدون عنوان

به نام خداي هستي بخش ماه قشنگ و پربركت رمضون دوباره از راه رسيد اما اگه گفتيد دختر ما از كجا فهميد ماه رمضونه؟ اولين روز ماه مبارك كه سفره افطار رو پهن كردم وقتي ظرف زولبيا  رو گذاشتم رو سفره مليكا گفت  مثل ماه رمضونه كه از اينا ميخورديم منم بهش گفتم آره عزيزم خب دوباره ماه رمضون شده يه چيز جالب ديگه هميشه به دخترم ميگم قبل از غذا بگو بسم الله الرحمن الرحيم و معمولا اگه من يادآوري نكنم هميشه يادش ميره اما ديشب خودش سر سفره افطار اولش بسم الله گفت كه كلي ذوق كردم و كلي هم تشويقش كردم ديگه اينكه ديروز خاله برگشت رشت و مليكا كلي غصه دار بود كه چرا خاله فقط سه روز پيشمون موند و ميگفت آخه ما هميشه 6...
15 مرداد 1390

بدون عنوان

به نام خداي هستي بخش ديروز كه جمعه بود و خونه بوديم مليكا كوچولوي ما هوس كيك كرد و گفت كه كيك كاكائويي خرسي ميخواد منم كه صبح حسابي خوابيده بودم بعداز ظهر خوابم نميومد شروع كردم به درست كردن كيك نصفش رو شكلاتي كردم و نصف ديگه اش رو هم چون بابايي سفيد دوست داره تو يه قالب ديگه سفيد درست كردم وقتي كيك ها پخت و از تو فر درآوردمشون مال مليكا رو گذاشتم تو ظرف و بهش دادم اونم رفت تا براي عروسكهاش تولد بگيره منم اومدم مال خودمون رو دربيارم كه چشمتون روز بد نبينه يه ورش نصف شد و افتاد تو ظرفشويي حالا مونده بودم بي كيك تموم خونه هم پراز عطر شيريني شده بود مليكا خانوم هم خرسش رو تيكه كرده بود و جلوي هر كدوم از عروسكهاش يه تيكه گذاشته بود منم يه ...
8 مرداد 1390

بدون عنوان

به نام خداي هستي بخش عزيزم اين عكس مال 8 ماهگيته عيد سال 87 اولين نوروزي كه پيش ما اومدي من خيلي اين عكستو دوست دارم واسه همين دلم نيومد اينجا نذارمش راستي از خاله ستاره عزيزممنونم كه اين عكست رو برام فرستاد ...
4 مرداد 1390

بدون عنوان

به نام خداي هستي بخش اين روزها سرم حسابي شلوغه ماماني هم توي اداره كلي كار دارم هم توي خونه تو اداره واسه اينكه بايد يه پروژه جديد بنويسم چون پروژه قبليمو قبول نكردند تو خونه هم كه خودت ميدوني و كلي هم بابتش خوشحالي آخه عمو اينا اومدند و تو هم هر روز دلت ميخواد حسام كوچولو رو ببيني و باهاش بازي كني ما هم همش ميريم مهموني تازه قراره چهارشنبه هم بيان پيش ما و با اين خونه به هم ريخته اي كه تو واسه ما درست مي كني حال و روز من معلومه اما راستش خيلي خوشحالم كه عموت اينا اومدن آخه تو اغلب تنهايي وقتي با پسر عموهات بدو بدو بازي و قايم موشك ميكني و صداي خنده هاتون مي پيچه واقعا خوشحال ميشم كه تو انقدر شادي و ذوق مي كني عزيز م ...
3 مرداد 1390

بدون عنوان

به نام خداي هستي بخش جاي همتون خالي اين چند روز تعطيلات رو رفته بوديم رشت ديگه معلومه پيش پدرجون و مادرجون چقدر به مليكا خوش گذشته راستي عمه و دايي هم اومده بودند و خدا رو شكر تعطيلات خيلي خوبي بود   ...
29 تير 1390