مليكامليكا، تا این لحظه: 19 سال و 3 ماه و 10 روز سن داره

مليكاي ناز ما

بدون عنوان

به نام خداي هستي بخش من روزاي يكشنبه دوركارم صبح ميذارم مليكا تاهر ساعتي دلش بخواد بخوابه و هرموقع بيدار شد باهم قدم زنون ميريم مهد سر راه باهم سوپرماركت هم ميريم و مليكاهر چيزي دلش ميخواد انتخاب ميكنه پنج شنبه ها هم كه تعطيلم يه وقتي ميذارم حالا كه هواگرمه ببرمش پارك خيلي دلم ميخواد بهش خوش بگذره ما بچگيهامون خونه ها حياط دار بودن با دخترهاي همسايه مي نشستيم تو حياط و كلي بازي ميكرديم اما الان تو اين آپارتمانها امكان اين چيزها نيست دختركم من و بابايي واقعا دوست داريم تو از بچگيت لذت ببري و هركاري از دستمون برمياد برات انجام ميديم تا اين سالهاي طلايي زندگيت برات پر از خاطرات خوب بشه ...
9 خرداد 1390

بدون عنوان

به نام خداي هستي بخش ماماني يه رژ لب صورتي داره كه خيلي رنگش قشنگه مليكاي ناز ما به هر ترفندي خواست اون رو از ماماني بگيره و بزنه به لبش موفق نشد خب رنگش هم خيلي وسوسه انگيز بود ديگه خلاصه احتمالا دختر ما نشست فكر كرد و فكر كرد يه روز كه ماماني به لبش اين رژ رو زده بود اومد خودشو حسابي لوس كرد و نشست بغل مامان و بعد در يك لحظه مناسب لب ماماني رو بوسيد حالا رژ لب عينا نشست رو لب خودش دختر ناقلاي ما از بغل مامان پريد بيرون و رفت جلوي آينه و كلي از كلك خودش كيف كرد ...
3 خرداد 1390

بدون عنوان

به نام خداي هستي بخش مامانهاي مهربون روزتون مبارك باشه ايشالا كه سالهاي سال سايه تون رو سر ني ني هاي نازتون باشه و همه ما بتونيم دخترمان رو با الگوگيري از بانوي دوعالم و پسرامون رو همچون فرزندان فاطمه(س) تربيت كنيم  
2 خرداد 1390

بدون عنوان

به نام خداي هستي بخش من و مليكا و بابايي چند روزي رفته بوديم رشت پيش مادر جون و پدر جون و خاله اين روزها حسابي يه مليكا خوش گذشت از روز اول همش ميگفت ماماني6 روز اينجا بمونيم و اين 6 روز به هيچ وجه كم نميشد پدرجون كلي براش سك سك خريد دايي يه عروسك مرغي گنده و خاله سيماهم يه سري وسايل چايخوري خلاصه با كلي اسباب بازي برگشتيم خونه اميدوارم دل همه ني ني ها هميشه شاد شاد شاد باشه ...
26 ارديبهشت 1390

بدون عنوان

به نام خداي هستي بخش ديشب به مليكا گفتم باغ وحشش كه تموم خونه رو پر كرده بود جمع كنه اول گفت نميتونم بعدش گفتم اگه تا نمازم تموم شد جمعش نكني ميام همش رو ميريزم تو سطل آشغال گفت باشه ماماني الان جمع مي كنم وقتي كه ديدم داره جمع ميكنه خودم كمكش كردم و بعد بهش گفتم چون كارخوب كردي فرشته مهربون برات جايزه آورده بگرد و پيداش كن يه شكلات توت فرنگي هم براش رو شوفاژ گذاشتم الهي بميرم كلي با ديدن شكلات ذوق زده شد  بعدشم گفت ماماني به فرشته بگو شب موقع خواب برم اسباب بازي هم بياره اي دختر بلا راستي مامان و باباي بابايي يه چند روزي خونه ما هستند و تو همش بهشون ميگي مادرجون پدرجون بياين با هم زندگي كنيم و اونا هم ميگن باشه آخي دخترم وق...
19 ارديبهشت 1390